میوه دلم محمد سبحان میوه دلم محمد سبحان ، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 22 روز سن داره

میوه دل

مروارید هشتم از صدف پسرم

سلام آرام جون مامانی  بلاخره چشم ما به جمال هشتمین دندون کوچولوت روشن شد . یه دندون فسقلی ناز که از سمت چپ دهانت فک پایین در اومده و من با دیدنش ذوق میکنم . اونجور که از شواهد پیداست کم کم میخواد دندونهای کرسیت هم درآد آخه لثه هات در اون قسمتها متورم شده . خدا کنه همشون زودی درآن و من رو خوشحال کنن نفسم دوستت دارم به تعداد نفسام  بوووووووووووووووووووووووووووووس بوووووووووووووووووووووووووس ...
2 دی 1391

یه روز برفی

سلام قند عسلم چند روز پیش صبح که بیدار شدیم برف قشنگی اومده بود و شما کلی از دیدن سپیدی برف ذوق کردی . بعد از نهار با شما و بابایی رفتیم پیشکوه . اول از همه با ایمنی کامل از خونه در اومدیم برای اولین بار دستکش دستت کرده بودم و شما دستاتو از اول تا آخر جلوی صورتت گرفته بودی و دستاتو تکون میدادی و نگاشون میکردی.چکمه هاتو هم خیلی دوست داشتی و پاهاتو تکون میدادی خلاصه رفتیم که برف بازی رو یادت بدیم من و شما یه گروه بودیم و بابایی گروه مقابل .من گلوله درست میکردم میدادم به شما تابزنی به بابا اما نمیتونستی و گلوله رو مینداختی اونورتر بعد برف بازی یکم تو شهر دور زدیم و شما خوابیدی و برگشتیم خونه . تازگیا اصطلاحات جد...
29 آذر 1391

دنیای این روزای گل پسرم

سلام به روی ماه گل پسری تازگیا خیلی شیطون شدی و بی پروا کارهایی میکنی که دود از سر ما بلند میشه . یادگیریت هزار برابر شده و هر کاری میکنیم یا هر حرفی که ما میزنیم سریع تکرار میکنی . از کارهای خطرناک لذت می بری . وقتی با یک کار موافق نیستی یا یه چیزو نمیخوای خیلی ملوس میگی نه  چند تا اصطلاح جدید یاد گرفتی مثل : سا ( ساعت )         پو ( پول ) خاله سحر ( اله سر )                  عمو و عمه رو خوب ادا میکنی مو ( موز )             &n...
23 آذر 1391

سفر مشهد

سلام نفس من چند روز پیش یکی از اقوام فوت کرده بود و من و شما رفتیم مشهد و بابایی چون کار داشت نتونست با ما بیاد خلاصه صبح روز چهارشنبه به سمت مشهد حرکت کردیم و ساعت نه اونجا بودیم تو مسجد بعد از خوردن میوه و چایی و بعد از اینکه خستگیت در رفت شروع به ناسازگاری کردی که بریم دردر و با صدای بلند داد میزدی بابا دردر عصر همون روز به خاطر شما نرفتم بهشت رضا و تو خونه با هم دیگه خوابیدیم . صبح روز بعد هم همون برنامه دیروز رو تو مسجد پیاده کردی و کلا من از مراسم هیچی نفهمیدم . تو این دو روز چون دور و برت شلوغ هم بود که دیگه کلا قاط زده بودی و به هیچ صراطی هم مستقیم نبودی . تا اینکه بلاخره دیروز برگشتیم و من دیگه تصمیم گرفتم که تنهایی با...
11 آذر 1391

عاشورا و تاسوعای حسینی

سلام به مه روی من جونم برات بگه از روز تاسوعا که صبح من و شما و بابایی رفتیم تو خیابون که هیئت ها رو ببینیم و شما با تعجب نگاه میکردی . و بیشتر از همه ماکت اسب امام حسین و گوسفندهایی که قربانی میشدن و پرهای علم ها برات جالب بود . ظهر تاسوعا خونه دختر عمه مامانی نهار دعوت بودیم که شما آخر مهمونی رو با بهونه گیری واسم زهر کردی . امروز هم روز عاشورا بود که دوباره رفتیم دیدن هیئت ها و شما همچنان دنبال ببعی تو وانتها می گشتی و با دیدن اسبها هم ذوق زده گفتی ابس ابس . و تا علمها رو میدیدی میگفتی پر . ظهر هم خونه عمو مامانی نهار دعوت بودیم که شما باز همون جریان دیروز رو پیاده کردی . در ضمن وقتی تو خیابون راه می رفتیم یه آقای عکاس از ...
5 آذر 1391

پسر باهوش من

سلام گیسو طلای مامی چند روز پیش برات پکیج آموزش مقدماتی بن بن بن خریدم که با تصاویرش آشنا بشی و اسمهاشون رو یاد بگیری اما ماشاالله خودت یه پا استاد بودی و ما نمی دونستیم و از سی تا کارت بیشترش رو خوب یاد داشتی مثل : آب ، دس (دست) ، ابس (اسب) ، سگ ، نونو (نون) ، جوجو یا توتو (جوجه) ، مامان ، بابا ، دد ، ممم (عکس میوه) ، وقتی عکس چشم رو نشونت میدم چشمک میزنی ، گو (گوش) ، تاتا (تاب) ، پوپ (توپ) ، گا (گاو) ، مو ، پا ، شی (شیر) تازگیا شبا که میریم بیرون ماه رو تو آسمون نشون میدی و میگی : ماه یاد گرفتی بگی بده اما اینجوری اداش میکنی : بیدی             &...
4 آذر 1391

اصطلاحات جدید و کارهای جدید

سلام یار مهربونم ، سلام آرام جونم تازگیا حرفای جدید یاد گرفتی که با لحن زیبایی ادا میکنی که چندتاشو برات می نویسم به باتری میگی باتی . همیشه میری اسباب بازیهایی رو که با باتری کار میکنن رو میاری و میگی باتی یعنی باتری بذار تا کار کنه . به باز میگی با . هر وقت چیزی گیرت میاد که درش بسته است میای میدی دستم و میگی با یعنی بازش کن . قابلمه کوچیکت رو برمیداری و میذاری رو گاز و به اصطلاح کیخوای مث من غذا درست کنی . هروقت از چیزی خوشت میاد و خوشگل به نظرت میاد میگی : به به به به سی دی میگی سی دی اما کمی نامفهوم میگی و همیشه سی دیهات رو میاری و به زور میخوای بذاری تو دستگاه که برات بخونه و وقتی موفق نمیشی داد و بیداد میکنی . تا اسم ج...
27 آبان 1391

وقتی پسر من دختر می شود

سلام قلب من چند وقته به وسایلهای من خیلی علاقه پیدا کردی از چادر و لوازم آرایش گرفته تا قابلمه و وسایل آشپزخونه و خونه . همیشه وقتی من چادر سرم میکنم شما هم چادر میاری و ازم میخوای سرت کنم و به اصطلاح عروس بشی وبرات دست میزنم تا برقصی . چند روز پیش رژ گونه و رژ لب منو برداشته بودی و می مالوندی به صورتت و وقتی دعوات کردم یه لبخند ملیح تحویلم دادی امروز هم که من نبودم و شما با مامان جون بودی وقتی اومدم دیدم دستاتو لاک زدی البته مامان جون برات لاک زده بود و شما همین که منو دیدی اومدی دستاتو نشونم دادی و گفتی : به به قربون دستای سفیدت برم که با لاک قرمز سفیدتر و تپل تر شده بود .  امیدوارم این کارای دخترونه تا وقتی بزرگ میشی ...
21 آبان 1391

کارهای این روزای شما

سلام یار مهربونم ، سلام شیرین زبونم اینقده این روزا شیرین و شیطون شدی که حساب کارات از دستم در رفته . تازگیا احساس استقلال میکنی و سعی داری خودت لیوانت رو بگیری و آب بخوری یا با قاشق و چنگال خودت غذا بخوری هر حرفی که ما میگیم رو سریع ضبط میکنی و بهمون تحویل میدی . چند روز پیش قوری رو شکوندی و من گفتم : ای بابا نچ نچ نچ       و شما از همون روز یاد گرفتی و میگی : ا بابا نچ نچ نچ وقتی ازت می پرسم کو بابا ؟ میگی : نیس وقتی میخوای هم منو و هم بابا رو صدا بزنی مخفف میگی : مابا تازگیا زدی تو خط وسائل آرایش من و برای اولین بار همه رژ گونه و رژ لبهای منو مالوندی به صورتت در یک ثانیه کل خونه و وسائ...
21 آبان 1391

بمیرم برات عروسکم

سلام به روی ماه هستی من دیروز روز خیلی بدی برای شما و من بود . شب قبلش تا صبح تو تب سوختی و دم دمای صبح خوابیدی . دیروز صبح شما رو سپردم دست مامان جون و خودم رفتم بیرون و به مامان جون گفتم اگه تب سبحان پایین نیومد قطره استامینوفن بهش بدین . با خیال راحت از خونه در اومدم اما بعد یه ساعت مامان جون بهم زنگ زد و گفت سبحانو می بریم بیمارستان تا دکتر ویزیتش کنه . منم گفتم منم میام . تا بیمارستان فکر میکردم واسه تب زیادت مامان جون آوردت بیمارستان اما وقتی رسیدم و مامان جون گفت به جای قطره استامینوفن بهت الکل داده نفهمیدم چی شد و مث دیوونه ها دویدم تو اتاق . جیگرم آتیش گرفت وقتی دیدم دارن معده ات رو شستشو میدن و تو به پهنای صورت اشک می ریخت...
11 آبان 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به میوه دل می باشد